از ابتدای بی آغاز ٬ تا انتهای بی پايان تورا می نويسم. يکبار می خوانمت و صدبار می بارمت.نگو دوستم نداری٬برای دوست داشتن يک سلام کافی است٬تو اگر می دانستی که عشق من در يک تابلو از چشمان تو خلاصه می شود و با يک سلام به اوج ميرسد٬ديگر... . کاش سکوت را می بلعيدم٬هرچه لالايی بلدی برايم بخوان٬ميخواهم بخوابم.بيشتر نگاهم کن٬اشکهايم را به مژه هايت گره می زنم٬تو هم ببار تا کامل شويم.رز اول٬عشق را گره زدم به آسودگی دستهای تو ٬تا هيچ آسيبی نبينند.
به يمن ديدنت چله نشينی می کنم.
دنيا
------------------------------------------------------------------------------------
نگو طفلی دل سپرده٬يه نفر دلش رو برده
بگو چون عاشقه٬ قلبش تا به حال از غم نمرده
ميدونی زندگی سخته٬بار حرف زور زياده
کسی برده که قلبش رو به دست غم نداده
سهيل
-------------------------------------------------------------------------------------
۱۹ بهمن هم اومد٬بالاخره ۳ سال گذشت ٬۳ سال از باهم بودن٬۳ سال از عاشق بودن٬۳ سال از باهم زندگی کردن٬۳ سال از در غمها و شاديها زندگی کردن!
سالگرد نامزدیمون مبارک
روزي روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق.دانائي.صبر .غم.ترس.......هر كدام به روش خويش مي زيستند .تا اينكه يك روز
دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد
كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد:هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت:اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتندولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت:آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتندتو از من برتري
از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه داردو بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود.جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات ووحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم دون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد:بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند
تا حالا بهت گفتم ته دنیای من كجاس ؟؟؟
-: در خونه شما
تاحالا بهت گفتم : آخر عشقمون كجاس ؟
-: توی خونه خودمون و ...
تا حالا بهت گفتم واسه من چی هستی ؟
-: یكم پایین تر از خدا
تا حالا بهت گفتم دردم چیه ؟
-: دیدن باروون تو چشمات
تا حالا گفتم بهت مرگم چیه ؟
-: نداشتنت
تا حالا بهت گفتم كی می كشمت ؟
-: داشتنت مهرت ولی تقسیم كردنش
تا حالا بهت گفتم دشمن كیه ؟
-: اخم كردنت
تا حالا گفتم بهت جلادم كیه ؟
-: هر دوتا چشمای دلبرت
چشم هارا بايد شست جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت
فكررا،خاطره را،زير باران بايد بود
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
هركجا هستم باشم،آسمان مال من است
پنجره ،فكر،هوا،عشق،زمين مال من است
واژه را بايد شست واژه بايد خود باد،واژه بايد خود باران باشد
عشق را زير باران بايد جست
به نام خالق عشق...........همه عشق و همه عشق
امشب تو خلوت تنهايي ام هرچي سعي كردم به توفكر نكنم,
نشد.همه فكرمو تو مشغول كرده بودي.اما نميدونستم به چي
فكر ميكنم!همش اسم تو توذهنم ميومد.اون صورت ماهت جلو
چشمام بود.صورتي كه پر از اميدوشادي وشيطنته.با اون
چشماي پاك و معصومانه ات كه همرنگ آسمونه.
آسمون بي ابر.گفتم ابر.هرموقع كه هواابري ميشه دلم
ميگيره.امشب دلم بدون ابر آسمون گرفته.
كاشكي الان پيشم بودي.تو روي صندلي مي نشستي و من
جلوت و من جلوت روي زمين زانو ميزدم.سرم رو ميذاشتم
روي پاهات و آروم گريه ميكردم.بعد تو دستاي نحيفم رو
تودستاي گرمت ميگرفتي,با حرارت عشقت معني عاشقي رو به
من مي فهموندي در حالي كه من اين شعر رو زير لب زمزمه
ميكنم
به نام خالق عشق...............همه عشقوهمه عشق
مرا از من جدا كن............ببر تا عالم عشق
ببار آن ابر رحمت..............كه باشد مرحم عشق
مبادا دل ببندم...............به هر نامحرم عشق
بی آنكه بدانی دوستت خواهم داشت
بی آن كه بر لب آرم در دل خواهم گفت
بی هيچ سخنی گوش خواهم داد
بی هيچ اندوهی در آغوشت خواهم گريست
بی آن كه حس كنی در تو آب خواهم شد
بی هيچ گرمایی كنار آشيانهی تو آشيانه می كنم
و فضای آشيانه را پر از ترانه می كنم
می پرسند : به خاطره چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می كنم
همه ما روزی به دنيا می آئيم و روزی از اين دنيا می رويم و در اين ميان آنچه مهم است حاصل عمر و زندگی ماست.
اما زيستن به چه قيمتی و چگونه؟
زندگی همين ساعات و دقايق و لحظه هايی است که بيشتر ما با انديشيدن به آينده ای نامعلوم و گذشته های از دست رفته آن را سپری می سازيم. زندگی تمام اين سالها و ماهها و روزهايی است که از پس يکديگر میآيند و میروند بی آنکه ما متوجه حضورشان باشيم. آری زندگی يعنی همين دم همين لحظه که به سرعت چشم بر هم زدنی گريخت.
زندگی شادمانيها و لبخندها ؛ دوست داشتن ها و از دست دادن هاست.
زندگی يعنی همين سکوت و آرامش شبهای خلوت هستی. زندگی ....
زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
گرفتمش كف دستم.نگاهش كردم.بوسيدمش.لمسش كردم
بهش گفتم ميدونم راهت دوره...ميدونم سخت تا اونجا برسي.ميدونم خسته ميشي
ولي تورو خدا برو و بهش بگو.همه ي اونايي رو كه گفتم بهش بگو.بگو كه خيلي
دوسش دارم...بگو كه خيلي دلم براش تنگ شده...بگو كه بدون اون دارم ميميرم...بگو
كه نفس كشيدن هم برام مشكل شده...بگو كه حاضرم جونم رو بدم ولي فقط يك لحظه
ببينمش...يادت نره ها,بهش بگي ها,مخصوصا اولي
و آخري رو وقتي گفتي اينقدر پيشش بمون تا جوابم رو بهت بده.بعد هم زود بيا و بهم
بگو چي شد.قاصدكم عزيزكم ببخش كه اينقدر سفارش ميكنم ولي آخه مي ترسم
ميتر سم بري و برنگردي.اونوقت من چه كنم با يه دنيا سوال بدون جواب؟با يه دل
زخمي كه مرحم نداره؟حالا برو...برو خدا نگهدارت...دست حق يارت.
اگر من شاعرم شعرم تو هستي
اگر من ماهرم مهرم تو هستي
اگر من عاشقم عشقم تو هستی
مي نويسم خاطرات دختر افسانه را
تاببيند سرگذشت يك نفر ديوانه را
اگر صدبار مرا از خود براني دوست دارم
به زندان حقارت هم كشاني دوست دارم
گلي گم كرده ام در باغ هستي گلم پيدا شده آن هم تو هستی
چشمام وقتی زيباست که پر از اشک باشه
اشک وقتی زيباست که برای عشق باشه
سلام.
بلاخره ما هم دل رو به دریا زدیمو گفتیم یه اتاق کوچیک واسه خودمون درست کنیمو و حرف بزنیمو دور هم یاشیم.
|
|
Powerd By Bande Khoda |
|